تبليغاتX
دل دیوانه
 

از زنــدگانیم گــله دارد جـــوانـــــی ام

شرمنده ی جوانی از این زندگانی ام

 

دارم هـــوای صحــــــبت یاران رفته را

یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم

 


پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق

داده نوید زنــدگی جـــــــــاودانــــــی ام

 

چون یوســـفم به چاه بیابان غم اسیر

وز دور مــــژده ی جـــلس کـــــــــاروانیم

 

گوش زمین به ناله ی من نیست آشنا

من طـــــایر شـــکسته پر آســـمانی ام

 

گیرم کــه آب و دانه دریغـــم نــداشــتند

چون مـی کنند با غــم بی هم زبانی ام

 

ای لاله ی بهــار جـوانی که شد خزان

از داغ مـــاتم تـــو بــــهار جــــوانی ام

 

گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود

برخواســــتی که بر ســـر آتش نشانیم

 

 

نمیدانم چه میخواهم بگویم

سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388
 

 نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است وافسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال نا شناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد

پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج وگمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمیدانم چه می خواهم بگویم
نمیدانم چه می خواهم بگویم

 

 

ز دام حسرت کجا گریزم

یکشنبه بیست و دوم آذر 1388
 

مرا كه با تو شادم پريشان مكن
بيا و سيل اشكم به دامان مكن
بيا به زخم عاشقان مرهم
دل مرا يكدم ز غم رها كن
من ای خدا به پای اين پيمان
اگر ندادم جان مرا فنا كن
رميده جان و دل شكسته
منم به پای تو نشسته
منم به ماتم جدايی
نشسته نا اميد و خسته
شكسته ای دل مرا به من بگو چرا چرابه سنگ غمها
زدام حسرت كجا گريزم
كه همچو مرغی شكسته بالم
نمی توانم سخن نگويم
اگر بپر سد كسی ز حالم
فلك به سنگ كينه ها
شكسته قامت مرا
مگرچه كرده ام خدايا؟
شكسته سر شكسته پا
زيار اشنا جدا
كنون كجا روم خدايا؟

 

 

جمعه سیزدهم آذر 1388

 

Acimi görür gibiyim ben aslinda

 

حقیقتا" من مثل اینکه دردم رودارم می بینم

 

Sen acılara bile gülemiyorsun

 

تو به تلخیها هم نمی خندی

 

Bir gece evde otur kendi adına

Durduğun yeri bile göremiyorsun

یک شب تو خونه با خودت (به خاطر خودت)بشین

گویا جایی که ایستادی رو هم نمی بینی

Aklım sende kalıyor gözden uzak olunca

 

وقتی از جلوی چشمم دور می شی عقلم پیش تو می مونه

Omuzunda uyusam bütün ömrüm boyunca

 

اگر روی شانه هات به اندازه تموم عمرم بخوابم

Kaderime ağladım tükendi genç çağlarım

 

به سرنوشتم گریه کردم، دوران جوونیم از بین رفت

Bırak eskisi gibi olalım

رهام کن میخوام مثل گذشته باشم

Allah özelini güzelini yazsın alnıma

 

خدا خاصش رو و قشنگش رو روی پیشونیم بنویسه

Onu bulduğumda mutluluktan gel de ağlama

 

پیدا کردن اون هم از خوشبختیه بیا دیگه گریه نکن

Sonu çabuk olur umut olur hiç korkmayasın

 

زود آخرش می شه امید می شه هیچ نترس

çünkü varlığınla yokluğunla sen harikasin

 

چون که با بودنت نبودنت(باشی یا نباشی)تو فوق العاده ای!

 

 

 

عنوانم کجا بود!

جمعه بیست و هفتم شهریور 1388
با نام و یاد خدا شروع می کنم

سلام دوستان امیدوارم که خوب باشید

خوشحالم که فرصتی دست داد تا بتونم تو ماه شهریور مطلبی رو پست کنم تا در لیست آرشیو شهریور 88 هم 

باشد! حال و هوای شهر ما مثل سالهای قبل این روزها پاییزیه و من این حال و هوا رو دوست ندارم.

حدود 40 روزی تو آموزشی سربازی بودم تو سپاه ارومیه . 15 روزی هم مونده .4 روز مرخصی دادن که ساعت 4 بعدازظهر یکشنبه تموم میشه یعنی اون موقع باید تو پادگان باشم.

سخت سخت که میگفتن اونجوریا هم نبود یعنی شاید مال ما تو رمضان بود زیاد سخت نبود ولی خیلی ک... بود!

سختی فقط تو اذیت شدن و فعالیت زیاد  نیست  که دوری از شهر و دیار! از یار و دلدار! از کوی و برزن! از دختر اززن! از پدر از مادر از خواهر برادر! اینا همش سختیه دیگه. 

اغراقه (درست نوشتم؟!) اگه بگم هر روزش یه سال میگذشت ولی باور کنید لااقل هر هفتش یه ماه میگذشت. جمعه ها هم بدترین روز هفته بود

زیاد دلم نمیخواست درموردش چیزی بنویسم . ولی بخوام نخوام جزئی از زندگیم شده و حداقل یه سالی در خدتمتشم و اگه اینجا هم ننویسم پس کجا بنویسم؟ 

وقتی مطالب و خاطرات دوستان اینترنتی را میخونم احساس میکنم که اکثرشان مثل من یجورایی ساده دل هستن! سریال صاحب دلان یادتان هست اول اسمش ساده دلان بود و من وقتی دیدم که اسمش اونه به جرئت سازندگانش احسنت گفتم داستان مردی بود که قرآن میخوند و ... موقع پخش دیدم اسمشو عوض کردنگذاشتن صاحب دلان! فهمیدم که ساده دلی همون صاحب دلیه ! ساده دلی و پاکی لوح دل برای زندگی کردن در این اجتماع وحشتناک اصلا به درد نمیخوره. من اینو اونجا بهتر از قبل درک کردم ولی... ولی چه کنیم که آدمها هر کاری کنند نمیتوانند از ذات اصلی خود برگردند و همان هستن که بودن. و مجبوریم که همانطور کههست به زندگی خود ادامه بدهیم به امید فردا.

فعلا